من فکر میکنم هر کدوم از ما درونمون حداقل یکی از شخصیتهای قصههای معروف رو داریم! مثلا کیه که از قصهی شازده کوچولو خوشش نیاد؟ میدونی چرا اینقدر دوسش داریم؟ شاید چون هممون عمیقا میدونیم توی این سیاره تنهاییم. همه درونشون با این تنهایی آشنا هستن و تلاش میکنن وزنش رو بندازن رو دوش یه گل لاغر مردنی و عمیقاً غم چهل و سه بار تماشا کردن غروب رو میفهمن! من آدمی رو میشناسم که با قصهی سیندرلا گریه میکنه. چون پشت تمام موشهای احمق و فرشتههای مهربون قصه، قصهی سیندرلا، سیندرلای درونش رو بیدار میکنه و یاد تمام ظلمهایی که توی خونه بهش شده میفته. این ناقوس توی عکس من رو یاد گوژپشت نوتردام انداخت. من عاشق گوژپشت نوتردامم! عمیقاً غم موجود ترسناک مهربونی رو میفهمم که در تاریکی صدای ناقوس کلیسای مردم شهر رو در میاره. از صبح که پا میشه ناقوس رو برق میندازه و روزش رو با این فکر شب میکنه که با به صدا در آوردن ناقوس یک کار مفید انجام میده! اگر یک روز دیگه قرار نباشه ناقوس شهر به صدا در بیاد اون باید چیکار کنه؟ اون باید با این موضوع که یه موجود ترسناک و کج و کوله هست و هیچکس دوستش نداره مواجه بشه. تا حالا بدون ناقوست رفتی جلوی آینه؟ بدون شغل پولسازت؟ بدون ماشین گرونت؟ بدون بدن عضلانیت؟ بدون خونهی بالاشهرت؟ بدون تحصیلات دانشگاهیت؟ بدون همسر زیبا و مهربونت؟ چی میبینی؟
:: بازدید از این مطلب : 54
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0