غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست!!!
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل،
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید،
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است!
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل؟!!
گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از سر هر شاخه نچینم گل را،
چه به گلزار و چه گلدان، دگرش عمری نیست
همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گیاه؛
این چنین است همه کار جهان تا باقی است!!!
گریه ی باغ از آن بود که او می دانست،
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست!!!
رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود؛
می رود عمر، ولی خنده به لب باید زیست...
:: بازدید از این مطلب : 64
|
امتیاز مطلب : 2
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1