به تماشا آمدهای با تمام چشمهای بومی خودت، با هراسناکی شریفی که از چهرهات میتراود، با نگاهی بلند که درگیرودار بدرقه و استقبال مردد است.
به تماشا آمدهای با نگاهی که هر روز میدود تا افقهایی که قلمرو خورشید است. میگسترد بر رد بال کبوترانی که مسیر پروازشان از خاک تا افلاک است و میرود به موازات چشمهای مردمی که نیامده، میروند.
به تماشا آمدهای با دلی که خاستگاه خداوند است، با جانی شیفته و شبنم زده که آرامش قبل از توفانش را مدیون درخشش ستارگانی است که بر شانههای ستبر البرز میبارند.
به تماشا آمدهای با چشمهایی که از دلت شروع میشود و میرود تا آنجا که خود بارانی بیشائبه دارد. درست است که «چشم مخصوص تماشاست» ولی «اگر بگذارند.» درست است که لبخند خلاصه بهشت است و نگاه شریفترین فرشی است که برای دوستان پهن میکنیم، اما تو که در آستانه زندگی ایستادهای و هراسناکی شریفی در چشمهایت لبخند میزند، هنوز راه نیامده بسیاری داری، هنوز فصلهای بهارت در راهند، هنوز نسیم سحرگاهان گیسوان پریشانت را شانه نکرده است و این یعنی فرداهای تو بسیارند.
تو میدانی ناله یک نی، نیستان را به آتش میکشد. از این رو با لبخندی پایانبندی زمستان را جشن میگیری.
تو میدانی نگاه تو بارانی است که میتواند تمام زمین را به خود مشغول کند و از این رو «زلف آشفته» به تماشای جهان ایستادهای. جهانی که در نگاهت کوچکتر از دانهای در دهان موری است.
گاهی به زبانم میآید آرام برایت زمزمه کنم که: نگاهت را نگهدار ای گل من، اما باز به خودم نهیب میزنم که نمیتوانی در مقابل این سیل سترگ بایستی. نمیتوانی نور را قفسنشین کنی، نمیتوانی آب را گرهبزنی، همانگونه که نمیتوان هیچ پرندهای را پشت سیمهای خاردار نگهداشت.
پس نگاه کن، تا دنیا آرامش از دسترفتهاش را بازیابد، تا آبهای رفته به جویهایی که میشناسیمشان بازگردد، تا زمین در نگاه لیلاییات مجنونوار آنقدر بچرخد که دیوانه شود.
پس همیشه بخند، تا خدا در زمین قدم بزند. تا بهار برگردد به سرشاخههای زمستانی چنارها، تا پرندگان لانه بسازند درلابهلای برگهای اقاقیها. چرا که «خنده یک گل زمستان را به آتش میکشد.»
:: بازدید از این مطلب : 85
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0